نقل استکه گفت :وقتی در باديه متوکل می رفتم ، سه روز چيزی نيافتم . ابليس بيامد و گفت :پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج می روی ؟ با تجمل به حج هم توان شد که چندين رنج به تو نرسد . گفت :چون اين سخن از وی بشنودم به سربالايی برفتم . گفتم :الهی ! دشمن را بر دوست گماری تا مرا بسوزاند ؟ مرا فرياد رس که من اين باديه را به مدد تو قطع توانم کرد . آواز آمد که :يا ابراهيم ! آنچه در جيب داری بيرون انداز تا آنچه در غيب است ما بيرون آوريم . دست در جيب کردم . چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود چون بينداختم ابليس از من برميد و قوتی از غيب پديد آمد . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 7:9  توسط سهيل
|