. نقل است که گفت :سی سال خلق را دعوت کردئم . يک کس به درگاه خدای آمد ، چنانکه می بايست . و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت . من اين سخن می گفتم که :هيچ احمقتر از آن ضعيفی نبود که با قوی درهم شود . او درآمد و گفت :اين چه سخن است ؟گفتم :آدمی ضعيف چيزی است ، با خدای قوی در هم می آيد . آن جوان را لون متغير شد . برخاست و برفت .روز ديگر بازآمد و گفت :طريق به خدای چيست ؟گفتم :طريقی است خرد و طريقی است بزرگتر . تو کدام می خواهی ؟ اگر طريق خرد می خواهی ترک دنيا و شهوات و ترک گناه بگو ، و اگر طريق بزرگ می خواهی هر چه دون حق است ترک وی بگوی و دل از همه فارغ کن . قال والله لااختار الا الطريق الاکبر . گفت :به خدای که جز طريق بزرگتر نخواهم . روز ديگر پشمينه ای در پوشيد و در کار آمد ، تا از ابدال گشت . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 7:23  توسط سهيل
|