نقل است كه نوري با يكي نشسته بود و هر دو زار ميگريستند. چون آنكس برفت نوري روي به ياران كرد و گفت: دانستيد كه آن شخص كه بود؟ گفتند: نه. گفت: ابليس بود. حكايت خدمات خود مي كرد و افسانه روزگار خود ميگفت و از درد فراق مي ناليد و چنانكه ديديت مي گريست. من نيز ميگريستم. (تذكرةالاوليا)

نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 7:26  توسط سهيل
|