اندراحوال ذكرسَرٌي سقطي
جنيد گفت:يك روز بر سَرٌي رفتم. مي گريست. گفتم:چه بوده است؟گفت:در خاطرم آمد كه امشب كوزه اي را برآويزم تا آب سرد شود، در خواب شدم.حوري راديدم.گفتم:تو از آن كيستي؟گفت:ازآن كسي كه كوزه بر نياويزدتا آب خنك شود. و آن كوزه مرا بر زمين زد. اينك بنگر. جنيد گفت: سفالها شكسته ديدم. تا ديرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود. (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت 6:50  توسط سهيل
|