تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

پس همه روز مي رفت و مي گريست و خصم خشنود مي کرد (حلالیت می طلبید)تا درباورد جهودي بماند.از او بحلي مي خواست .بحل نمي کرد .آن جهود با جمع خود گفت :امروز روزي است که بر محمديان استخفاف کنيم.پس گفت :اگر مي خواهي که بحلت کنم تلي ريگ بود که برداشتن آن در وسع آدمي دشوار بودي مگر به روزگار .گفت اين از پيش برگير.فضيل از سر عجز پاره پاره مي انداخت وکار کجا بدان راست مي شد ؟همي چون درماند سحرگاهي بادي درآمد و آن را ناپديد کرد . جهود چونان ديد متحير شد . گفت :من سوگند دارم که تا تو مرا ما ل ندهي من تو را بحل نکنم. اکنون دست بدين زيرنهالي کن و آنجا زرمشتي برگير و مرا ده . سوگند من راست شود و تو را بحل کنم . فضيل به خانه جهود آمد و جهود در زير نهالي کرده ، پس دست به زيرنهالي درکرد ، و مشتي دينار برداشت ، و او را داد . جهود گفت :اسلام عرضه کن . اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد . پس گفت :داني که چرا مسلمان گشتم ؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دين حق کدام است . امروز درست شد که دين حق اسلام است .از بهر آنکه در تورات خوانده ام که هر که توبه راست کند دست که برخاک نهد زر شود . من خاک در زير نهالي کرده بودم ، آزمايش تو را چون دست به خاک بردي زر گشت . دانستم که توبه تو حقيقت است و دين تو حق است . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 7:20  توسط سهيل   |