نقل است كه در زمستان شبي در غاربودو هوا به غايت سرد بود و او يخ شكسته بود غسل كرده. چون همه شب سرما بود و تا سحرگاه در نماز بود . وقت سحر بيم بودكه سرما هلاك گردد مگر خاطرش آتشي طلب كرد. پوستيني ديد به پشت افتاده بر روي آن به خواب رفت . چون از خواب بيدار شد روز شده بود وهوا روشن شده بود و او گرم گشته؛ نگريست. آن پوستين اژدهايي بود با دو چشم چون دو پياله خون. عظيم هراسي در او پديد آمد. گفت خداونداتو اين را در صورت لطف به من فرستادي كنون در صورت قهرش مي بينم . طاقت نمي دارم . در حال اژدها برفت و دو سه بار پيش او روي در زمين ماليد و ناپديد گشت.(تذكرة الاولياء)

نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 7:7  توسط سهيل
|