نقل است وقتي جنيد و شبلي با هم بيمار شدند. طبيب ترسا برشبلي رفت. گفت: ترا چه رنج افتاده است؟گفت:هيچ . گفت : آخر. گفت: هيچ رنج نيست. طبيب نزديك جنيد آمد. گفت : تو را چه رنج است؟جنيد از سر در گرفت و يك يك رنج خويش برگفت. ترسا معالجه فرمود و برفت. آخر به هم آمدند. شبلي، جنيد را گفت: چرا همه رنج خويش را با ترسا در ميان نهادي؟ گفت : از بهر آن تا بداند كه چون با دوست اين ميكنند با ترساي دشمن چه خواهند كرد. پس جنيد گفت: تو چرا شرح رنج خويش ندادي؟ گفت: من شرم داشتم كه با دشمن از دوست شكايت كنم. (تذكرةالاولياء)

نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت 9:36  توسط سهيل
|