با خود انديشيد : هر چه داشتم فداي معشوق کردم ... ديگر چيزي نمانده است ... دستانم خالي است ... هر چه داشتم به پاي عشق ريختم ... ناگهان صدايي از خيمه به گوش رسيد ... به ياد آورد هنوز هديه اي کوچک براي تقديم به معشوق دارد ... به خيمه رفت و علي اصغر را با خود آورد ... ((برگرفته از وبلاگ :چیزی شبیه زندگی))
نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 7:34  توسط سهيل
|