جواني بود كه پيوسته صوفيان را انكار كردي. يك روز شيخ انگشتري خود بدو داد و گفت:پيش فلان نانوا رو و به يك دينار گرو كن. انگشتر از شيخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شيخ آمد و گفت: به يك درم بيش نمي گيرند. شيخ گفت: پيش فلان گوهري بَر تا قيمت كند. ببرد. دو هزار دينار قيمت كردند. باز آورد و به شيخ گفت. شيخ فرمود: علم تو با حال صوفيان چون علم نانوا است بدان انگشتري . جوان توبه كرد و از سر انكار برخاست . (تذكرةالاولياء)

نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 7:55  توسط سهيل
|