نقل است كه منكري به امتحان پيش شيخ آمد و گفت:فلان مسئله بر من كشف گردان شيخ انكار در وي بديد ،گفت:به فلان كوه غاري است.درآن غار يكي از دوستان ماست. از وي بپرس تا بر تو كشف گرداند.برخاست و بدان غار شد.اژدهايي ديد_عظيم سهمناك_چون آن بديد بيهوش شد و خود را از آنجا بيرون انداخت، و كفش در آنجابگذاشت و همچنان باز به خدمت شيخ آمد،ودر پايش افتاد و توبت كرد.شيخ گفت:تو كفش نگاه نمي تواني داشت از هيبت مخلوقي.در هيبت خالق چگونه كشف نگاه داري؟ كه به انكار آمده اي كه مرا فلان سخن كشف كن. ( تذكرة الاولياء)

نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت 6:1  توسط سهيل
|