تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقل است كه ترسايي در روم شنيده بود كه به ميان مسلمانان اهل فراست بسيار است . از براي امتحان از آنجا به جانب دارالسلام روان شد .مرقع درپوشيدو خود را به شبيه صوفيان به راه آورد. مي آمد تا به خانقاه شيخ ابوالعباس قصاب درآمد.چون پاي به خانقاه درآورد _شيخ مردي تند بود_ چون نظرش بر وي افتاد گفت: اين بيگانه كسيت؟در كارآشنايان چه كار دارد؟ ترسا گفت: يكي معلوم شد از آنجا بيرون آمد و رو به خانقاه شيخ ابوالعباس نهاوندي نهاد و آنجا نزول كرد. معلوم شيخ كردند و هيچ نگفت و اورا التفات بسيار نمود چنانكه ترسا را از آن حسن خلق او خوش آمد و چهار ماه آنجا بماند كه با ايشان وضو مي ساخت و نماز ميگذاشت و بعد از چهار ماه پاي افزار در پاي كرد تا برود. شيخ آهسته در گوش او گفت:جوانمردي نباشد كه بيايي با درويشان نان و نمك بخوري و به ايشان صحبت داري و به آخر همچنانكه آمده اي بروي يعني بيگانه آيي و بيگانه روي. آن ترسا در حال مسلمان شد. (تذكرة‌الاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 7:12  توسط سهيل   |