ابراهيم از برکت صحبت او به جايی رسيد که باديه را بی زاد و راحله قطع می کرد . تا ابراهيم گفت : شبی ندايی شنيدم که :«برو و يوسف حسين را بگوی که تو از راندگانی .» ابراهيم گفت : مرا اين سخن چنان سخت آمد که اگر کوهی بر سر من زدندی آسانتر از آن بودی که اين سخن با وی گويم . شب ديگر به تهديدتر از آن شنيدم که :«به او بگوی که تو از راندگانی . » برخاستم و غسلی کردم و استغفار کردم و متفکر بنشستم . تا شب سوم همان آواز شنيدم که :«به او بگوی که تو از راندگانی و اگر نگويی زخمی خوری - چنانکه برنخيزی .» برخاستم و به اندوهی تمام در مسجد شدم . او را ديدم در محراب نشسته . چون مرا بديد گفت : هيچ بيت ياد داری؟ گفتم : دارم . بيتی تازی ياد داشتم ، بگفتم . او را وقت خوش شد . برخاست وديری برپای بود و آب از چشمش روان شد ، چناکه با خون آميخته بود . پس روی به من کرد و گفت : از بامداد تا اکنون پيش من قرآن می خواندند ، يک قطره آب از چشم من نيامد . بدين يک بيت که گفتی چنين حالتی ظاهر شد - طوفان از چشم من روان شد - مردمان راست می گويند ، که او زنديق است و از حضرت خطاب راست می آيد که او از راندگان است . کسی از بيتی ار چنين شود و از قرآن برجای بماند رانده بود . ابراهيم گفت : من متحير شدم در کار او و اعتقاد من سستی گرفت . ترسيدم و برخاستم و روی در باديه نهادم . اتفاقا با خضر افتادم . فرمود : يوسف حسين زخم خورده حق است ولکن جای او اعلی عليين است - که در راه حق چندان قدم بايد زد که اگر دست رد به پيشانی تو بازنهند هنوز اعلی عليين جای تو باشد - که هرکه در اين راه از پادشاهی بيفتد از وزارت نيفتد. (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 5:4  توسط سهيل
|