يوسف گفت : مرا وصيتی کن . گفت : تو را سه وصيت می کنم . يکی بزرگ ؛ و يکی ميانه ؛ و يکی خرد . وصيت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی ، و هرچه نبشته ای بشويی تا حجاب برخيزد .
يوسف گفت : اين نتوانم . پس گفت : ميانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگويی که پير من چنين گفته است و شيخ من چنان فرموده است -که اين همه خويشتن ستايی است . گفت : اين هم نتوانم کردن . پس گفت : وصيت خرد آن است که خلق را نصيحت کنی و به خدای خوانی . گفت : اين توانم ، ان شاء الله . گفت : اما به شرطی نصيحت کنی که خلق را در ميان نبينی. گفت : چنان کنم . پس به ری آمد - و او بزر زاده ری بود - اهل شهر استقبال کردند . چون مجلس آغاز کرد سخن حقايق بيان کرد . اهل ظاهر به خصمی برخاستند که در آن وقت به جز علم صورت علمی ديگر نبود و او نيز در ملامت رفتی ، تا چنان شد که کس به مجلس او نيامدی . روزی درآمدکه مجلس بگويد . کسی را نديد . خواست که بازگردد . پيرزنی آواز داد : نه ! با ذوالنون عهد کرده بودی که خلق را درميان نبينی در نصيحت گفتن و از برای خدای گويی .
چون اين بشنيد متحير شد و سخن آغاز کرد . اگر کسی بودی و اگر نه پنجاه سال بدين حال بگذرانيد و ابراهيم خواص مريد او شد و حال او قوی گشت. (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 7:7  توسط سهيل
|