ابوعثمان حيری گويد : روزی در پيش ابوحفص می رفتم . موبزی چند ديدم پيش او نهاده . يکی برداشتم و در دهان نهادم . حلق مرا بگرفت و گفت : ای خائن !مويز من بخوردی از چه وجه ؟گفتم : من از دل تو دانم و بر تو اعتماد دارم و نيز دانستم که هرچه داری ايثار کنی . گفت : ای جاهل !من بر دل خويش اعتماد ندارم ، تو بر دل من چون اعتماد داری . به پاکی حق - که عمری است تا برهراس او می زيم و نمی دانم که از من چه خواهد آمد - کسی درون خويش نداند ، ديگری درون او چه داند . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت 7:14  توسط سهيل
|