تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقل است که شاه را دختری بود . پادشاهان کرمان می خواستندش . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا درويشی را ديد که نماز نيکو می کرد . شاه صبر کرد تا از نماز فارغ شد . گفت : ای درويش ! اهل داری ؟ گفت : نه . گفت : زنی قرآن خوان خواهی ؟ گفت : مرا چنين زن که دهد که سه درم بيش ندارم ؟ گفت : من دهم دختر خود به تو . اين سه درم که داری يکی به نان ده ، و يکی به عطر ، و عقد نکاح بند . پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه درويش فرستاد . دختر چون در خانه درويش آمد نانی خشک ديد ؛ بر سر کوزه آب نهاده ، گفت : اين نان چيست ؟ گفت : دوش بازمانده بود ، به جهت امشب گذاشتم . دختر قصد کرد که بيرون آيد . درويش گفت : دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد . دختر گفت : ای جوان !من نه از بی نوايی تو می روم ، که از ضعف ايمان و يقين تو می روم ، که از دوش بازنانی نهاده ای فردا را . اعتماد بر رزق نداری ولکن عجب از پدر خود دارم که بيست سال مرا در خانه داشت و گفت تو را به پرهيزگاری خواهد داد . آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد . درويش گفت : اين گناه راعذری هست . گفت : عذر آن است که در اين خانه يا من باشم يا نان خشک . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 6:1  توسط سهيل   |