نقلست که مردی سی سال بود تا در مجاهده ايستاده بود .گفتند : اين بچه يافتی ؟ گفت : بدعاء سری . گفتند : چگونه ؟ گفت : روزی بدر سرای او شدم و در بکوفتم . او در خلوتی بود . آواز داد که کيست ؟ گفتم:آشنا. گفت : اگر آشنا بودی مشغول او بودی و پروای ما نبودی. پس گفت : خداوندا بخودش مشغول کن چنانکه پروای هيچ کسش نبود. همين که اين دعا گفت : چيزی بر سينه من فرود آمد و کار من بدينجا رسيد (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 2:29  توسط سهيل
|