نقلست که سری سقطی گفت : روز عيد معروف را ديدم که می گريست .گفتم : چرا می گريی؟ گفت : من يتيمم نه پدر دارم و نه مادر ، کودکان ديگر را جامه هاست و من ندارم و ايشان جوز دارند و من ندارم . اين دانه ها از بهر آن می چينم تا بفروشم و ويرا جوز خرم تا برود و بازی کند . سری گفت اين کار من کفايت کنم و دل ترا فارغ کنم کودک را بردم و جامه درو پوشيدم و جوز خريدم و دل وی شاد کردم در حال نوری ديدم که در دلم پديد آمد و حالم چونی ديگر شد . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 4:17  توسط سهيل
|