نقلست که سّری خواهری داشت دستوری خواست که اين خانه ترا بروبم . دستوری نداد . گفت : زندگانی من کرامی اين نکند. تا يک روزخواهر سري درآمد پيرزنی را ديد که خانه وی می رُفت . گفت : ای برادر مرا دستوری ندادی تا خدمت تو کنم . اکنون نامحرمی آورده ای. گفت : ای خواهر دل مشغول مدار ، که اين دنيا است که در عشق ما سوخته است . و از ما محروم بود ، اکنون از حق تعالی دستوری خواست تا از روزگار ما نصيبی بود او را جاروب حجره ما بدو دادند . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 6:8  توسط سهيل
|