تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

(كتيبه)

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود

و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي

زن و مرد و جوان و پير

همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي

و با زنجير

اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي

به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود

تا زنجير

ندانستيم

ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان

و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم

چنين مي گفت :

فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري

بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت

چنين مي گفت چندين بار  صدا

و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت

و ما چيزي نمي گفتيم

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود

و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي

و حتي در نگه مان نيز خاموشي

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود

شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد

و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را

و نالان گفت :‌ بايد رفت

و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز

بايد رفت

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود

يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند

كسي راز مرا داند

كه از اينرويم به آنرويم بگرداند

و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم

و شب شط جليلي بود پر مهتاب

هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر بار

هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر بار

عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم

هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار

چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي

و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

و ما بي تاب

لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم

و ساكت ماند

نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند

دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم

بخوان !‌ او همچنان خاموش

براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد

پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد

فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد

نشانديمش

بدست ما و دست خويش لعنت كرد

چه خواندي ، هان ؟

مكيد آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود

همان

كسي راز مرا داند

كه از اينرويم به آنرويم بگرداند

نشستيم

و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم

و شب شط عليلي بود

                                                                                             (( مهدی اخوان ثالث ))

  نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 14:43  توسط سهيل   |