و گفت : غلامی ديدم در باديه بی زاد و راحله . گفتم : اگر يقين نيستی با، او هلاک شود . پس گفتم : يا غلام به چنين جای می روی بی زاد ؟ گفت : ای پير! سربردار تا جز خدای هيچ کس را بينی. گفتم : اکنون هرکجا خواهی برو . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 6:13  توسط سهيل
|