نقلست که بر آب برفتی که قدمش تر نشدی . يکی گفت قومی گويند تو بر سر آب می روی ! گفت :موذن اين مسجد را بپرس که او مردی راست گوی است . گفت : پرسيدم ، موذن گفت من آن نديدم لکن دريك روزي در حوضی درآمد تا غسل سازد در حوض افتاد که اگر من نبودمی در آنجا بمردی . شيخ بوعلی دقاق چون اين بشنيد ، گفت : او را کرامات بسيارست ليکن خواست تا کرامات خود را بپوشاند. (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 0:30  توسط سهيل
|