عبدالله مهدی گفت : سفيان گفت روی من بر زمين نه ، که اجل من نزديک آمد . رويش بر زمين نهادم و بيرون آمدم تا جمع را خبر کنم . چون بازآمدم اصحاب همه حاضر بودند . گفتم : شما را که خبر داد ؟ گفتند : ما در خواب ديديم که به جنازه سفيان حاضر شويد . مردمان درآمدند و حال بر وی تنگ شد . دست در زير کشيد و هميانی هزار دينار بيرون آورد و گفت : صدقه کنيد . گفتند : سبحان الله . سفيان پيوسته گفتی دنيا را نبايد گرفت و چندين زر داشت . سفيان گفت : اين پاسبان دين من بود ودين خود را به اين توانستم داشت که ابليس به دين بر من دست نبرد که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی ؟ گفتمی :اينک زر ! وا گر گفتی : کفن نداری! گفتمی اينک زر! و وسواس او را از خود دفع کردمی ، هرچند مرا بدين حاجت نبود. (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 7:16  توسط سهيل
|