تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقل است که گفت :چندين سال در آرزوی غزا بودم ، چون اتفاق افتاد که بروم رفتم . آنروز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم .در خيمه رفتم و بخفتم ، د رغم . آنگه با خود می گفتم :ای تن ! اگر تو را نزديک حق تعالی منزلتی بودی ، امروز تو را اين تب نگرفتی . پس در خواب شدم . هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتی اسير شدی و چون اسير شدی گوشت خوک بدادندی . چون گوشت خوک بخوردتی کافرت کردندی . اين تب تو را تحفه ای عظيم بود . مالک گفت :از خواب درآمد م و خدايرا شکر کردم . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 6:30  توسط سهيل   |