نقل است که حسن بصري به جايی خواست رفت . بر لب دجله آمد وبا خود چيزی می انديشيد که حبيب در رسيد . گفت :يا امام ! به چه ايستاده ای ؟گفت :به جايی خواهم رفت . کشتی دير می آيد. حبيب گفت :يا استاد ! تو را چه بود . من علم از تو آموختم.حسد مردمان از دل بيرون کن و دنيا را بر دل سرد کن و بلا را غنيمت دان و کارها از خدای بين ، آنگاه پای بر آب نه و برو .حبيب پای بر آب نهاد وبرفت . حسن بيهوش شد . چون با خود آمد گفتند :ای امام مسلمانان ! تو را چه بود ؟گفت :حبيب شاگرد من اين ساعت مرا ملامت کرد و پای بر آب نهادو برفت و من بمانده ام . اگر فردا آواز آيد که بر صراط آتشين بگذريد ، اگر من چنين فرومانم ، چه توانم کرد ؟پس حسن گفت :ای حبيب !اين به چه يافتی ؟گفت :بدان که من دل سفيد می کنم و تو کاغذ سياه . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 6:33  توسط سهيل
|