نقل است که عتبه را ديدند جايی ايستاده و عرق از وی می ريخت . گفتند :حال چيست ؟
گفت :در ابتدا جماعتی به مهمان آمدند . ايشان را از اين ديوار همسايه پاره ای کلوخ بازم کردم تا دست بشويند . هر وقت که آنجا رسم از آن خجالت و ندامت چندين عرق از من بچکد ، اگر چه بحلی خواسته ام . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 6:1  توسط سهيل
|