تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقل است که اويس يکبار سه شبانه روز هيچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بيرون آمد . بر راه يک دينار زر افگنده بود . گفت : از آن کسی افتاده باشد . روی بگردانيد تا گياه از زمين برچيند و بخورد . نگاه کرد ، گوسفندی می آمد .گرده نان گرم در دهان گرفته پيش وی بنهاد . گفت :مگر از کسی ربوده باشد . روی بگردانيد .گوسفند به سخن آمد . گفت:من بنده آن کسم که تو بنده اويی . بستان روزی خدای از بنده خدای .گفت دست دراز کردم تا گرده برگيرم ، گرده در دست خويش ديدم گوسفند ناپديد شد . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 6:17  توسط سهيل   |