نقل است که روزی يکی براو آمد واو در سردابه ای بود . گفت :ای عتبه !مردمان حال تو از من می پرسند . چيزی به من نمای تا ببينم . گفت :بخواه ! چه ات آرزو است ؟مرد گفت :رطبم می بايد . و زمستان بود . گفت :بگير ! زنبيلی بدو داد پر رطب . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 6:30  توسط سهيل
|