اندر احوال شيخ ابراهيم شيباني
گفت: شصت سال بود كه نفسم لقمه اي گوشت بريان آرزو ميكرد و نمي دادمش. يك روز ضعفي عظيم غالب شد و كاردش به استخوان رسيد و نمي دادمش. و بوي گوشت پديد امد. نفسم فرياد گرفت و بسي زار كرد كه برخيز و از اين گوشت از براي خدا اگر وقت آمده است لقمه اي بخواه. برخاستم. بر اثر بوي گوشت برفتم و آن بوي از زندان همي آمد. چون در رفتم يكي را ديدم كه داغش ميكردند و او فرياد ميكرد. و بوي گوشت بريان برخاسته. نفس را گفتم :هلا بستان. گوشت بريان. نفسم بترسيد و تن زد و به سلامت ماندن قانع شد. (تذكرةالاولياء)

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 6:7  توسط سهيل
|