تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه اهل قادسيه شنيدند كه دوستي از دوستان خداي خود را در وادي شيران بازداشته است او را دريابيد. خلق جمله بيرون آمدند و به وادي سباع رفتند. ديدند نوري را كه گوري فرو برده بود و در انجا نشسته بود و گرد بر گرد او شيران نشسته. شفاعت كردند و او را به قادسيه آوردند. پس از آن حال سوال كردند. گفت: مدتي بود تا چيزي نخورده بودم و در اين باديه بودم. چون درخت خرما ديدم رطب آرزو كردم. گفتم: هنوز جاي آرزو مانده است در من. در اين وادري فرو آيم تا شيرانت بدرند. تا بيش خرما آرزو نكند(تذكرةالاولياء)
  نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 3:19  توسط سهيل   |