اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه اهل قادسيه شنيدند كه دوستي از دوستان خداي خود را در وادي شيران بازداشته است او را دريابيد. خلق جمله بيرون آمدند و به وادي سباع رفتند. ديدند نوري را كه گوري فرو برده بود و در انجا نشسته بود و گرد بر گرد او شيران نشسته. شفاعت كردند و او را به قادسيه آوردند. پس از آن حال سوال كردند. گفت: مدتي بود تا چيزي نخورده بودم و در اين باديه بودم. چون درخت خرما ديدم رطب آرزو كردم. گفتم: هنوز جاي آرزو مانده است در من. در اين وادري فرو آيم تا شيرانت بدرند. تا بيش خرما آرزو نكند(تذكرةالاولياء)

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 3:19  توسط سهيل
|