اندر احوال احمدحواري
نقل است كه ميان سليمان داراي و احمدحواري عهد بود كه به هيچ چيز وي را مخالفت نكند.روزي سخن مي گفت(سليمان).وي را گفت(حواري):تنورتافته اند چه فرمايي؟ سليمان جواب نداد.سه بار بگفت.بوسليمان گفت:برو و در آنجا بنشين. چون بر اين حال ساعتي بر آمد ياد آمدش.گفت:احمد راطلب كنيد. طلب كردند نيافتند.گفت:در تنور بنگريت كه با من عهد داردكه به من هيچ چيز مخالفت نكند. چون بنگريستند در تنوربود. مويي بر وي نسوخته بود.(تذكرة الاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 0:34  توسط سهيل
|