تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

اندر احوال ابراهيم خواص
نقل است كه ممشادشبي برخاست – نه به وقت – و باز بخفت. خوابش نمي برد طهارت كرد و دو ركعت نماز كردو بخفت. باز هم خوابش نمي برد. گفت:يا رب مرا چه ميشود؟به دلش در آمد كه برخيز وبيرون رو و برفي عظيم بود.درميان برف مي رفت تا از شهر بيرون شد. تپه اي بود كه هر كه توبه كردي آنجا رفتي.برآن تپه شد. ابراهيم را ديد بر ان تپه نشسته. پيراهني كوتاه پوشيده و برف گرداگرد او مي گداخت و خشك مي شد. پس گفت:اي ممشاد دست به من ده. دست بدو دادم. دستم عرق كرد از حرارت دست او و بيتي تازي برخواند. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 0:2  توسط سهيل   |