اندر احوال سَمنون مُحِب
نقل است كه يك روز در محبّت سخن ميگفت.مرغي از هوا فرود آمد و برسر اونشست، سپس بر دست او نشست ، پس بركنار او نشست ، پس از كنار برزمين نشست، پس چنان منقار برزمين زد كه خون از منقار او روان شد، پس بيفتاد و بمرد. (تذكرةالاولياء)

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 5:58  توسط سهيل
|