انشاءالله
مردی به بازار می رفت تا خری بخرد. مردی به او رسید و گفت : کجا می روی؟ گفت : به بازار تا خری بخرم. گفت : بگو انشاءالله . گفت : چه جای انشاءالله است؟ خر در بازار و درهم در آستین. چون به بازار در آمد دزدی بر او زد نقدینه اش را ربود. چون باز می گشت مرد پیش آمد و گفت : از کجا می آیی؟ گفت : از بازار انشاءآلله . پولم را دزدیده اند انشاءالله . خر نخریده ام انشاءالله . ناکام و زیان دیده به خانه می روم انشاءالله .
(کلیات عبید زاکانی)

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 6:41  توسط سهيل
|