تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

انشاءالله
 مردی به بازار می رفت تا خری بخرد. مردی به او رسید و گفت : کجا می روی؟ گفت : به بازار تا خری بخرم. گفت : بگو انشاءالله . گفت : چه جای انشاءالله است؟ خر در بازار و درهم در آستین. چون به بازار در آمد دزدی بر او زد نقدینه اش را ربود. چون باز می گشت مرد پیش آمد و گفت : از کجا می آیی؟ گفت : از بازار انشاءآلله . پولم را دزدیده اند انشاءالله . خر نخریده ام انشاءالله . ناکام و زیان دیده به خانه می روم انشاءالله .
 (کلیات عبید زاکانی)
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 6:41  توسط سهيل   |