اهل بخیه
وقتی از مجلس سلطان، خبر دادند که خیاطها را خواسته اند تا لباسهای عید را به آنان سفارش دوخت بدهند. همه خیاطان از هر سوی کاخ روی آوردند، در این وقت پالان دوزی را هم دیدند که جوالدوز در دست با شتاب خود را به همراه آنان می کشاند. از او پرسیدند : تو دیگر چه میگویی، مگر نه آنست که تنها خیاطان را خواسته اند؟ جواب داد: آخر ما هم اهل بخیه ایم!
(از پاریز تا پاریس)

نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 7:1  توسط سهيل
|