در یک روز آرام و آفتابی فرشته ای دزدکی از بهشت بیرون رفت و پایین آمد تا به این دنیا رسید
او سرتاسر مزارع و جنگل ها و شهر ها را زیر پا گذاشت. درست وقتی که خورشید غروب کرد
بالهایش را گشود و گفت: حالا دیدار من به پایان رسیده است و باید به جهان نور باز گردم ولی
پیش از عزیمت باید یادگارهایی از این دیدار با خودم بر دارم. او به باغ گل زیبایی نگاه کرد و
گفت: این گل ها چقدر خوشرنگ و خوش بو هستند و نادر ترین گلهای سرخ را چید و دسته
گلی درست کرد و گفت: من چیزی زیباتر و خوش بوتر از اینها ندیده ام. اینها را با خود می برم.
به کمی آن سوتر نگریست و کودکی دید با چشمان درخشان و گونه هایی همچون گل که به
صورت مادرش می خندید او گفت: لبخند این کودک زیباتر از این دسته گل است من آن را هم
با خود می برم. سپس به آن سوی گهواره نگاه کرد و دید محبت مادر همچون امواج رود به
سوی گهواره و کودک جاری است و او گفت: محبت این مادر زیباترین چیزی است که در روی
زمین دیده ام آن را هم با خود می برم. با آن سه گنجینه بال و پر کشان به سوی دروازه های
مروارید نشان رفت. در بیرون در با خود گفت: پیش از وارد شدن به یادگاری هایم نگاهی
می کنم و به گلها نگریست دید پژمرده شده اند. به لبخند کودک نگاه کرد دید ناپدید شده است
به محبت مادر چشم دوخت دید با تمام زیبایی بکرش بر جا مانده است. او گلهای پژمرده را دور
انداخت و نیز لبخند ناپدید شده را . و بال و پر کشان از درون دروازه گذشت و همه بهشتیان
را نزد خود فرا خواند و گفت: این تنها چیزی است که در روی زمین پیدا کرده ام که تمام
زیبایی خودش را تا مقصد بهشت حفظ کرده است.این محبت مادر است.

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 7:2  توسط سهيل
|