دمي با شيخ بهائي:
ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما درهم شده خلقی، ز پریشانی ما
بت در بغل و به سجده پیشانی ما کافر زده خنده بر مسلمانی ما
=====================================
دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب سیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب
گفتم که : دگر کیت بخواهم ديدن؟ گفتا که: به وقت سحر، اما در خواب

نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 6:23  توسط سهيل
|