پير زال و دخترش
پيرزالي در روستاي (تكاو) دختري داشت به نام (مهستي)و مالك سه گاو بود. دخترش بسيار رعنا و زيبا و از همه جهت پسند خاطر بود. از قضا ، چشم بد در او اثر كرد و مريض شد.
گشت بدرش چو ماه نو باريك شد جهان پيش پيرزن تاريك
پيرزن هميشه به دختر نالان و مريضش مي گفت: خدايا پيش از دختر مرا از اين جهان ببر كه طاقت فراق دخترم را ندارم. خدايا مرگ مرا برسان. از قضا روزي يكي از گاوهايش وارد مطبخ شد و كله اش را داخل ديگ كرد. شاخهاي گاو در ديگ گير كرد و نتوانست سرش را بيرو آورد. ناچار با ديگ بر سر از آشپزخانه بيرون آمد.زال خيال كرد كه عزرائيل براي قبض روحش به امر خداوند آمده است بدين جهت داد زد:
كاي ملكوت الموت من نه مهستيم من يكي زال پير محنتم
تندرستم من و نيم بيمار از خدا را مرا بدو مشمار
دخترم اوست من نه بيمارم تو و او مَنتْ رخت بردارم
من برفتم تو داني و دختر سوي او رو ز كار من بگذر
ياري كه در بلا آدمي را رها ميكند و به ظاهر در زندان گريه ميكند ولي در معني ميخندد يار تو نيست. يار تو كسي است كه در سختهيا يار و غمگسار تو باشد:
هر كه وقت بلا ز تو بگريخت بحقيقت بدان كه رنگ آميخت
صحبتش را مجو مرو براو* رَوْ ز روزَن بِجِه نه از در او (از پنجره فرار كن ونه از در-معطل نشو)
من وفايي نديدم ز خَسان گر تو ديدي سلام ما برسان
(حديقة الحقيقه – سنائي)

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:20  توسط سهيل
|