تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

پير زال و دخترش
 پيرزالي در روستاي (تكاو) دختري داشت به نام (مهستي)و مالك سه گاو بود. دخترش بسيار رعنا و زيبا و از همه جهت پسند خاطر بود. از قضا ، چشم بد در او اثر كرد و مريض شد.
 گشت بدرش چو ماه نو باريك             شد جهان پيش پيرزن تاريك
 پيرزن هميشه به دختر نالان و مريضش مي گفت: خدايا پيش از دختر مرا از اين جهان ببر كه طاقت فراق دخترم را ندارم. خدايا مرگ مرا برسان. از قضا روزي يكي از گاوهايش وارد مطبخ شد و كله اش را داخل ديگ كرد. شاخهاي گاو در ديگ گير كرد و نتوانست سرش را بيرو آورد. ناچار با ديگ بر سر از آشپزخانه بيرون آمد.زال خيال كرد كه عزرائيل براي قبض روحش به امر خداوند آمده است بدين جهت داد زد:
 كاي ملكوت الموت من نه مهستيم         من يكي زال پير محنتم
 تندرستم من و نيم بيمار                       از خدا را مرا بدو مشمار
 دخترم اوست من نه بيمارم                   تو و او مَنتْ رخت بردارم
 من برفتم تو داني و دختر                     سوي او رو ز كار من بگذر
 ياري كه در بلا آدمي را رها ميكند و به ظاهر در زندان گريه ميكند ولي در معني ميخندد يار تو نيست. يار تو كسي است كه در سختهيا يار و غمگسار تو باشد:
 هر كه وقت بلا ز تو بگريخت         بحقيقت بدان كه رنگ آميخت
 صحبتش را مجو مرو براو*          رَوْ ز روزَن بِجِه نه از در او   (از پنجره فرار كن ونه از در-معطل نشو)
 من وفايي نديدم ز خَسان            گر تو ديدي سلام ما برسان
 (حديقة الحقيقه – سنائي)
  نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:20  توسط سهيل   |