حكايت
يكي را تب آمد ز صاحبدلان كسي گفت شكربخواه از فلان
بگفت اي پسر تلخي مردنم به از جور روي ترش بردنم
شكر عاقل از دست آن كس نخورد كه روي از تكبر بر او سر كه كرد
مرو از پي هرچه دلت خواهدت كه تمكين تن نور جان كاهدت
كند مرد را نفس اماره خوار اگر هوشمندي عزيزش مدار
اگر هرچه باشد مرادت خوري ز وران بسي نامرادي بري
تنور شكم دم به دم تافتن مصيبت بود روز نايافتن
به تنگي بريز اندت روي رنگ چو وقت فراخي كني معده تنگ
كشد مرد پرخواره بار شكم و گر نه در نيابد كشد بار غم
شكم بنده بسيار بيني خجل شكم پيش من تنگ بهتر كه دل
(بوستان سعدي- باب ششم در قناعت)

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 6:7  توسط سهيل
|