تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

اندر احوال ابوبكر ورّاق
(حكايت زيرراكه درتذكرة الاولياءخوندم نميدونم چرابي اختياريادپست شماره چهل وبلاگ نسل خرمالو افتادم)
نقل است كه ابوبكر ورّاق عمري در آرزوي خضر بود و هر روز به گورستان رفتي و باز آمدي.دررفتن و بازآمدن جزوي از قرآن برخواندي. يك روز چون از دروازه بيرون شد پيري نوراني پيش آمد و سلام كرد.جواب داد . پيرگفت:صحبت خواهي؟ گفت:خواهم. پير با او روان شد و تا به گورستان ودر راه با او سخن ميگفت و همچنان بازگشتند و سخن گويان مي آمدند تا به دروازه رسيدند. چون باز خواست كرد پيرگفت:عمري كه ميخواهي كه مرا بيني. من خضرم.امروز كه با من صحبت داشتي از خواندن يك جزو قرآن محروم ماندي. چون صحبت خضر چنين است صحبت ديگران چه خواهد بود؛ تا بداني كه عزلت و تجريد و تنهايي بر همه كارها شرف دارد.                                                                              (تذکره الاولیاء)
  نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 0:43  توسط سهيل   |