اندر احوال شيخ ابوسعيد ابوالخير
حسن مودب كه خادم خاص شيخ بود كه گفت: در نيشابور بودم به بازرگاني .چون آوازه شيخ بشنيدم به مجلس او رفتم چون چشم شيخ بر من افتاد گفت بيا كه با سر زلف تو كارها دارم و من منكر صوفيان بودم. پس در آخر مجلس از جهت درويشي شيخ جامه خواست و مرا در دل افتاد كه دستار خود بدهم. پس با خويش گفتم كه اين دستار از آمل به هديه آورده اند و ده دينار قيمت دارد .تن زدم. شيخ ديگر بار آواز داد هم در دلم افتاد باز پشيمان شدم و همچنين سوم بار. كسي در پهلوي من نشسته بود گفت شيخا خداي با بنده سخن ميگويد؟ شيخ گفت از بهر دستاري طبري خداي تعالي سه بار به اين مرد كه در پهلوي تو نشسته است سخن گفته و او ميگويد ندهم كه قيمت آن ده دينار است و از آمل به هديه آورده اند. چون اين سخن بشنيدم لرزه بر من افتاد پيش شيخ رفتم و جامه بيرون كردم و توبه كردم و هيچ انكاري در دلم نبود هر مال كه داشتم همه در راه شيخ نهادم و به خادمي او كمر بستم . (تذکره الاولیاء)

نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:9  توسط سهيل
|