تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقلست كه مردي فقاعي بود بر درخانقاه استاده بوقت سفره بيامدي و چيزي از آن فقاع بياوردي و بر سفره نشستي و فقاع به صوفيان دادي و چون سير بخوردند آنچه فاضل آمدي ببردي. روزي بر لفظ استاد برفت كه اين جوانمرد وقتي صافي دارد . شبانه استاد خوابي ديد. گفت : جاي بالايي را ديدم. جمله اركان دين و دنيا جمع شده و ميان من و ايشان بالائي بود و من بدان بالا باز شدم مانعي پيش آمد تا هرچند خواستم كه بر آنجا روم نتوانستم. ناگاه فقاعي بيامدي و گفت : بوعلي دست به من ده كه درين راه شيران بس روباهانند . پس ديگر روز استاد بر منبر بود. فقاعي از در در آمد . استاد گفت: او را راه دهيد كه اگر او دوش دستگير ما نبودي ما از بازماندگان بوديم. فقاعي گفت: اي استاد هر شب ما آنجاييم به يك شب كه تو آمدي ما را رسوا كردي. (تذكرة الاوليا)
  نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 7:3  توسط سهيل   |