تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

يک روز کاروانی شگرف می آمد و ياران او کاروان گوش می داشتند .مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود .دزدان را بديد .بدره ای زر داشت .تدبير می کرد که اين را پنهان کند .با خويش گفت :بروم و اين بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم .چون از راه يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.فضيل گفت :برو و درآن کنج خيمه بنه .مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده ,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند ,و آن مرد نزد فضيل آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بديد گفت :بدره زر خويش به دزد دادم.فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد .مرد چون بيامد ,گفت چه حاجت است ؟گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو.مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت .ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .توده هزار درم باز می دهی ؟فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيزبه خدای گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند . (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 6:6  توسط سهيل   |