تبليغاتX
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
 

 

شعر و ادب پارسی

نقل است كه در زندان سيصد كس بودند چون شب در آمد گفت: اي زندانيان شما را خلاص دهم . گفتند: چرا خود را نميدهي . گفت ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم اگر خواهيم. به يك اشارت همه بند ها بگشايم پس بانگشت اشاره كرد همه بندها از هم فرو ريخت . ايشان گفتند اكنون كجا رويم كه در زندان بسته است اشارتي كرد رخنه ها پديد آمد.گفت اكنون سرخويش گيريد . گفتند تو نمي آيي. گفت ما را با او سرّي است كه جز بر سر دار نمي توان گفت. روز بعد گفتند زندانيان كجا رفتند؟ گفت آزاد كردم . گفتند تو چرا نرفتي ؟ گفت : حق را با من عتابي است نرفتم. (تذكرة الاولياء)
  نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 6:13  توسط سهيل   |