نقلست كه پدر شيخ گفت كه من دربِ سراي را به زنجير محكم كردمي و گوش ميداشتيم تا ابوسعيد سرباز نهادي(خوابيد). وقتی كه در خواب شد من نيز بخفتمي . شبي در نيم شب از خواب درآمدم ابوسعيد را نديدم برخاستم و طلب ميكردم در خانه نبود و زنجير همچنان بسته بود.پس چند شب گوش داشتم وقت صبح درآمدي آهسته بجامه خواب رفتي و بر وي ظاهر نميكردم. آخرشبي اورا گوش داشتم چندانكه مي رفت من بر اثر آن مي رفتم تا به رباطي رسيدم و در مسجد شد و در فراز كرد چوبي در پس در نهاد وازبيرون نگاه ميكردم . در گوشه آن مسجد در نماز ايستاد چون از نماز فارغ شد چاهي بود رسني بر پاي خود بست و چوب برسرچاه نهاد و و خويشتن رابياويخت و قرآن را از ابتدا تا سحر ختم كرده بود آنگاه برآمد و در رباط بوضو كردن مشغول شد . من به خانه باز آمدم و برقرار خود بخفتم تا او در آمد چنانكه هر شب سرباز نهاد پس من برخاستم و خود را از دور داشتم و چندانكه معهود بود او را بيدار كردم و بجماعت رفتم و بعد از آن چند شب گوش داشتم همچنان ميكرد چندانكه توانستي و خدمت درويشان قيام نمودي و دريوزه كردي از جهت ايشان و با ايشان صحبت داشتي . ( تذكرة الاولياء)

نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 4:18  توسط سهيل
|