نقل است از امام خرامي كه گفت : كودك بودم بر درختي توت شدم برگ و شاخ آن ميزدم. شيخ ابوالفضل ميگذشت. و مرا نديد. دانستم كه از خود غايب است و بدل با حق حاضر. به حكم انبساط سربرآورد و گفت: بارخدايا يكسال بيش است تا تو مرا دانگي ندادي تا موي سرباز كنم. با دوستان چنين كنند.درحال همه برگها و شاخه هاي درخت طلا گرديد . گفت عجب كاري همه تعريض ما با اعراض است . با تو سخن دل هم نتوان گفت. (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 7:30  توسط سهيل
|