اندر احوال ابراهيم ادهم
نقل است كه از او پرسيدند:تو را چه رسيد كه آن مملكت را بماندي؟
گفت:روزي برتخت نشسته بودم ، آيينه اي در پيش من داشتند.در آن آيينه نگاه كردم منزل خود گورديدم، و در آن مونسي نه. سفري درازديدم در پيش، و مرا زادي نه. قاضي عادل ديدم ، و مرا حجت نه. ملك بر دلم سرد شد . ( تذكرة الاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 0:13  توسط سهيل
|