بوتراب گفت : شبی در باديه می رفتم - تنها - شبی تاريک بود . ناگاه سياهی پيش آمد . چندانکه مناره ای ترسيدم . چون او را بديدم گفتم : تو پری هستی يا آدمی؟ گفت : تو مسلمانی يا کافری؟ گفتم : مسلمان .گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد . شيخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 8:23  توسط سهيل
|