گفت: در گرمابه شدم و آبي بود فرا گذاشتم. جواني چون ماه از گوشه گرمابه آواز داد: تا چند آب برظاهر پيمايي؟ يك راه آب به باطن فرو گذار. گفتم : تومَلكي يا جني يا انسي بدين زيبايي؟ گفت : هيچ كدام . من آن نقطه ام زير (ب) بسم الله. گفتم : اين همه مملكتِ تو است ؟ گفت : يا ابراهيم از پندار خود بيرون آيي تا مملكت بيني. (تذكرةالاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 6:23  توسط سهيل
|