نقل است که در عهد حسن مردی را اسبی به زيان آمد و آن مرد فروماند . حال خود با حسن بگفت . حسن آن اسب را از بهر جهاد به چهارصد درم از وی بخريد و سيم بداد . شبانه آن مرد مرغزاری در بهشت بخواب ديد و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره ، همه خنگ : پرسيد اين اسبان از آن کيست ؟گفتند :به نام تو بود ، اکنون به نام حسن کردند . چون بيدار شد پيش حسن آمد و گفت :ای امام ! بيع اقالت پديد کن که پشيمانم . حسن گفت :برو که آن خواب که تو ديده ای من پيش از تو ديدم . آن مرد ، غمگين بازگشت . شب ديگر حسن کوشکها ديد و منظرها به خواب . پرسيد :از آن کيست ؟گفت :آن کسی را که بيع اقالت کند . حسن بامداد آن مرد را طلب کرد و بيع اقالت کرد . (تذكرة الاولياء)

نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 6:18  توسط سهيل
|