نقل است كه چهل سال نخفت و نمك در چشم مي كرد تا چشمهاي او چون دو قدح خون شده بود بعد از چل سال شبي بخفت خداي را به خواب ديد. گفت:بارخدايا!من تو را به بيداري مي جستم در خواب يافتم. فرمود كه اي شاه! ما را درخواب ازآن بيداريها يافتي.اگر آن بيداري نبودي چنين خوابي نديدي. ( تذكرة الاولياء)

نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 6:11  توسط سهيل
|